برچسب: دلتنگی, نویسنده: آریا جلالی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 19:29
برچسب: نویسنده: آریا جلالی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 19:29
من نه عالم
من نه عارف
من نه حتی شاعرم
بی سوادم....
بی سوادی عاشقم
مینویسم حرفهایم رابرای یار خود
بابا زبانی ساده وبی پیچ وخم
از دل شادی و غم
وبه اسم شعر نو
گفته ام داردمخاطب بیشو کم
رضاخانی عبدلی
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۵ساعت 11:22  توسط parasto
|
کاش میشد...
که نمِ چشمِ تر از باران بود...
کاش میشد...
که لب از شادی دل میخندید...
کاش میشد...
که انسان حریص...
بهر آبادی کوه و گذرش میجنگید...
و به دست جای تنفگ بیلی داشت...
و درون باغ همسایه ی خود گل میکاشت...
فارغ از هر رنگی...
مذهب و آینی...
همه هر سو به ستایش مشغول...
خالی از هر ستم و هر بیداد...
چه زمینی میشد...
آن زمینی که گلش...
بوی خدا را میداد...
سرودنده:
برچسب: مشید, نویسنده: آریا جلالی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 15:28
دوش مست و بیخبر بگذشتم از ویرانهایدر سیاهی شب، چشم مستم خیره شد بر خانهایچون نگه کردم درون خانه از آن پنجرهصحنهای دیدم که قلبم سوخت چون جانانهایکودکی از سوز سرما می زند دندان به همدختری مشغول عیش و نوش با بیگانهایمردکی کور و فلج افتاده در یک گوشهایمادری مات و پریشان مانده چون دیوانهایچون که فارغ گشت از عیش و نوش آن مرد پلیدقصد رفتن کرد با یک حالت جانانهایدست در جیب کرد و زآن همه پول د
برچسب: شعرناب, نویسنده: آریا جلالی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 15:28
به رسم صبر ، باید مرد آهش را نگه دارد
اگر مرد است ، بغض گاهگاهش را نگه دارد
پریشان است گیسویی در این باد و پریشان تر
مسلمانی که می خواهد نگاهش را نگه دارد
عصای دست من عشق است ، عقل سنگدل بگذار
که این دیوانه تنها تکیه گاهش را نگه دارد
به روی صورتم گیسوی او مهمان شد و گفتم
خدا دلبستگان روسیاهش را نگه دارد
دلم را چشم هایش تیرباران کرد ، تسلیمم
بگویید آن کمان ابرو سپاهش را نگه دارد
سجّاد سا
برچسب: مسلمان, نویسنده: آریا جلالی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 15:28
من نه عالم
من نه عارف
من نه حتی شاعرم
بی سوادم....
بی سوادی عاشقم
مینویسم حرفهایم رابرای یار خود
بابا زبانی ساده وبی پیچ وخم
از دل شادی و غم
وبه اسم شعر نو
گفته ام داردمخاطب بیشو کم
رضاخانی عبدلی
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۵ساعت 11:22 توسط parasto |
گاهی یک چای داغ بریز داخل زیباترین استکان خانه...
یک دانه شیرینی هم بگذار کنارش... همراه یک آهنگ
دلنشین و به خودت بگو:
بفرمایید چایتان سرد نشود...!
به خودت، باورت و زندگی ات عشق بورز...
سن و سالت مشکل عشق نیست...
زمان نمی تواند بلور اصل را کدر کند؛ مگر آنکه
تو پیوسته برق انداختن آن را از یاد برده باشی...
برای خودت دعا کن که آرام باشی، صبور باشی...
مهم نیست که آخرین زلزله ی زندگی ات چند
برچسب: نویسنده: آریا جلالی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 15:28
تمام ترانه هایم ترنم یاد توست و تمام نفسهایم خلاصه در نفسهای توستای زلال تر از باران و پاکتر از آیینه به وجود پر مهر تو می بالم
و تو را آنگونه که میخواهی دوست دارم
ای مهربان - پرنده خیالم با یاد تو به اوج آسمانها پر خواهد گشود
و زیبایی ات را به رخ فرشتگان خواهد کشید تبسمی از تو مرا کافیست که از هیچ به همه چیز برسممنتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرمدر چشمانت خیره شوم
دوستت دارم را بر لب
گلها می خشکند ،
نيست در خانه كسي تا برساند آبي ،دل ها مي ميرند ،نيست در شهر كسي تا كشد از آن آهي !چه شب سنگيني ، و چرا ثانيه ها معكوسند ؟! اما ... دل پر از اميد است ...قاصدك مي آيد ... قاصدك هان چه خبر آوردي ؟روحي از جنس شقايق ، مهربان تر از مهر ، آبيست ،آبي تر از هر آنچه كه نيلوفر باشد...آري ! خدایی دارم ، بهتر از آب روان
+ نوشته شده در شنبه سی ام بهمن ۱۳۹۵ساعت 21:26 توسط parasto |